تبليغاتX
شعروخاطرات و دلتنگی ها

love

روزگاري شايد از اين روزها يادي كني

آه سردي دادو بيدادي كني ياد امروز است

و فردا ناپايدار گريه آر روزگاري حرف هاي خنده دار


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعت 7:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جیرجیرک ها

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ساعت 5:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ساعت 5:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کمی از خودم (قسمت دوم )

اونجا رسیدیم که قصد رفتن به کرمانو داشتم بالاخره راهی این راه دور شدم اوایل خیلی حال میکردم تو مسیرم همه جا رو ببینم ولی الان چه عرض کنم که نیمی ازعمرم تو این راهها طلف شد خلاصه (جهت اطلاع: از شهرمون تا کرمان ۲۵۰۰کیلومتر فاصله داره)رسیدم کرمان تا رسیدم از بلندگوی راه آهن مقصد گفتند:

دانشجویان محترم دانشگاه شهید چمران تقاضا میشود از وسیله تعبیه شده توسط دانشگاه استفاده نمایند.سرویس دانشگاهی جلوی درب خروجی راه آهن قرار دارد....

یه لحظه زیره لفظی گفتم ایول چه دانشگاه باحالیه سرویس فرستادن که مااذیت نشیم که مسیر و مناطق نمیشناسیم .سوار سرویس شدم و رفتم جلوی دانشگاه از بچه های هم شهرستانیم اطاق بیرون از دانشگاه گرفته بودند بهشون گفتم هم اتاقی نمیخوایین گفتند چرا .....جواد جون حتما بیا منتظریم .

رفتم به آدرس گفته شده با یکم پذیرایی بچه ها از من صبحانه ای زدیم و رفتم دنبال کارهای دانشگاه یه ۲روزی الاف کارهای دانشگاه شدم بالاخره تموم شد و کلاسها قرار شد که از بهمن ماه شروع بشن من ۳روزی پیش بچه ها موندم و جاهای کرمانم و دیدم و یکمی یاد گرفتم خلاصه ثبت نام تموم شد و من با خداحافظی ازبچه های هم شهریم راهی تهران شدم .راستشم بگم تا حالا تهرون نیومده بودم  .....

اگه دوست داری بقیه کمی از خودم ادامه پیدا کنه حتما نظر بده ... قسمت بعدی یه حادثه ی تلخ برای من...؟؟؟


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 5:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کمی از خودم...(قسمت اول)


        اگه بخوام از خودم تعریف کنم باید اینطوری شروع کنم که استارت زندگیم از پشت کنکور بودنم شروع شد .چند ماهی برای کنکور خودم و داشتم آماده میکردم موقع کنکور شد اصلان خوب نشد کنکور، به این فکر افتادم که کنکور که خراب شد ولش کن از سربازیم عقب نمونم رفتم دنبال کارهای خدمتم تو خدمتم دوران آموزشیم منو به عنوان منشی گروهان انتخاب کردند ولی واقعا بگم که خیلی سختم بود چون واقعا به هم گروهانی هام خدمت میکردم خلاصه بعده آموزشم سرباز معمولی که شدم هر روز کارهام و سعی میکردم زودتر تموم کنم تا یه ساعت وقت بیکاری داشته باشم تا درس بخونم و برای کنکور سال بعدی خودم و آماده کنم با در حین خدمت بودم که یه نامه از شهر کرمان برام رسید محتوای نامه این :دانشجو آقای جواد زمانی به ش ش:...و ت ت :... از واحد شهید چمران کرمان به صورت شبانه . لذا درخواست میشوداز واحد نظام وظیفه ی .... اقدامات لازم اتخاذ شود....

وای تا این و خودم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ... کاملا مثله یه علامت سوال بودم

منکه کنکور خوب ندادم ولی جوابش اینطوری شد ناراحت بودم چرا از کرمان ؟؟؟؟؟؟؟

من باید تا دوماه دیگه تو دانشگاه باید باشم

اوایل گفتم ولش کن نمیصرفه ولی بعدان با مشورت خانوادم گفتم میرم دانشگاه تقریبا 12ماه خدمت کرده بودم که رفتم کرمان و دانشگاه و ثبت نام کردم...

بقیه فردا...اگه میخوای بدونی حتما نظر بدین

فداتون




 

نوشته شده توسط جواد زمانی در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ساعت 4:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چندیست غریبه ای مرا می پاید،...
                                         عاشق شده بر دو چشم مستم شاید...
                امروز دلم حقیقتی را فهمید...
                                 دیوانه زدیوانه خوشش می آید...


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هیچکس اشکی را برای ما نریخت
         هر که با ما بود از ما میگریخت
                چند روزیست حالم دیدنیست
                      حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
     گاه بر حافظ تفعل میزنم
                   دیوان حافظ فالم را گرفت
                   یک غزل آمد که حالم را گرفت

گفت :ما زیارانم چشم یاری داشتیم
                خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...                             


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست ...
حق با سکوت بود ،صدادر گلو شکست...
                              فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
             تنها بهانه ی ما در گلو شکست...
                                  تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ...
                 بغضم امان ندادو، وداع در گلو شکست...


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چنان دل کندم از دنیا که شکلم ،شکل تنهاییست
                                ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
                        مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا
                       دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال من
                                  همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

                        گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
                        به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم...


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اشتباه من...

استاد رحیمیان ...
اشتباه من تو کل این ترم های دانشگاهی این بود که یه لحظه حواسم به محیط کلاس نبود تو دهنم آدامس داشتم یادم رفت که قبل از کلاس بندازم دور ... استاد اومد از ما پروژه access رو بگیره واقعیتش هم روی پروژه اصلان زیاد کار نکرده بودم  استاد همحق داشت باید به من نمره کمتر میداد هر چند تو این پروژه ما سه نفر بودیم ولی نمیدونم بگم کم کاری من یا کم کاری هم گروهام بالاخره پروژه ی ما نمره ما نمره ی خیلی کمی آورد اعصابم خرد بود به خدا اصلان حواصم نبود استاد کنارم نشسته آدامس تو دهنم بود استادم فهمید و منو از کلاس بیرون کرد حق با استا رحیمیان بود چون یه نوع بی ادبی به استاد کردم امیدوارم که ببخشه این جسارت منو ولی یه واقعیتش این بود که اصلان حواصم به خودم نبود این کارم عمدی نبود امیدوارم اشتباه منو نادیده بگیره...

اینم یه تجربه ی تلخ تو کلاس که باعثش یه آدامس بیشتر نبود...


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم
      که زمان ساز سفر را میزند
             دست به دست هم دهیم دلهایمان را یکی کنیم
              بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم
                               وباورکنیم که همه ی ما خاطره ایم
                  دیر یازود رهگذر قافله ایم ...


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با سلام دوباره ..
    میدونم  که باید به وبلاگم زودتر از اینها بهش میرسیدم ولی خیلی وقت هست که حتی خودم هم رو فراموش کردم  آخرین باری که به وبلاگم سروسامان دادم میرسه به قبل از دوران خدمتم بعده اون از سربازی رفتم به دانشگاه چون در حال خدمت از دانشگاه دولتی از استان کرمان دراومدم رفتم به کرمان برای ثبت نام تقریبا 12ماه خدمت کردم و هر روز تو آسایشگاه پادگان هرروز یه ساعت وقت بیکاری داشتم هر روز سعی میکردم که یکم مطالعه کنم با این هرروز یک ساعت تونستم از دانشگاه ... کرمان دربیام از خدا خیلی راضیم چون تو این راه خیلی ماجراهایی داشتم خیلی اتفاق های خوبی برام افتاده و روزهای خوب و بدی برام پیش اومده...

الان ...
دارم دانشگاه و تموم میکنم و قصد دارم که ادامه تحصیل بدم  چرا که با این مدرک تحصیلی کم احساس بی سوادی میکنم امیدوارم تو این دفعه کنکورم خدا کمکم باشه تا بتونم از شهر خودم در بیام چرا که احساس غربت و غریبی بد جور اذیتم داد  ...
این ترم با همه ی سختی هایی که برام پیش اومده سعی میکنم که تو کنکور موفق باشم  چرا که این دفعه مسیر زندگیم با این کنکور تغییر میکنه .

امیدوارم همه بتونن تو کنکورهای اصلی یعنی همان زندگی رتبه اول رو داشته باشن

                                                     به امیدموفقیت برای همه شما خوبان
 


 

نوشته شده توسط جواد زمانی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 3:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت